بلاگفا یک ابزار قدرتمند برای ساخت و مدیریت وبلاگ است. بلاگفا به شما کمک میکند تا با سرعت و سهولت اطلاعات، خاطرات، مطالب و مقالات خود را در اینترنت منتشر کنید.
پانصد و هفتمین نشست ادبی انجمن های ادبی ناغان برگزار می شودپانصد و هفتمین نشست ادبی انجمن های ادبی ناغان برگزار می شود: موضوع: نقد شعر خوانش تعدادی از اشعار پروین اعتصامی خوانش شعر و متن ادبی مکان: کتابخانه عمومی علامه دهخدای ناغان ناغان زمان: چهارشنبه ۱۲ شهریور ماه ۱۴۰۴؛ ساعت ۴ تا
استدراجچی جوری میتونه همزمان توی شصتا زمین بازی کنه بعد در عین حال توو هر زمینی هم یه استراتژی مخصوص روو کنه بعد توی ثانیه هم به تناسب موقعیت استراتژیشو چنج کنه جوری که در لحظه به حلال زادگیتم شک کنی؟ خدایا... اسمش ابتلائه؟ اسمش
شهادت امام عسگری ع تسلیت بادحسن عسکری(ع) (۲۳۲-۲۶۰ق) یازدهمین امام شیعیان اثناعشری است که به مدت شش سال امامت را بر عهده داشت. او فرزند امام هادی(ع) و پدر امام مهدی(عج) است. امام حسن عسکری علیهالسلام یازدهمین امام شیعیان اثنیعشری حرم عسکریین نامحسن بن علی
چه کسی «ماشه» را دست دشمن داد؟«ماشه» را اروپا نچکاند؛ ماشه را کسانی چکاندند که ده سال پیش، با ذوقزدگی کودکانه، از «توافق برد-برد» سخن گفتند و امروز در سکوتی مرگبار پنهان شدهاند. پس از یک دهه خودفریبی و تحمیل خسارت محض به کشور، تروئیکای اروپایی ماشهای را
0855انتظار کشیدن سخته، ولی سختترین قسمتش لحظات آخره. مثلا میدونی باید یه سال منتظر بمونی تا به هدفت برسی، و با صبر و حوصله زیاد سختیها رو تحمل میکنی و روزها رو پشت سر میگذاری، اما وقتی به یکی دو هفته آخر میرسی انگار باید یه قرن
...در ارتباط با یه سری از آدم ها، فقط گستاخ بودنه که میتونه ذات اصلی شون رو رو کنه و لازمه ی اینکه به خودت اجازه ی گستاخ بودن رو بدی اینه که فرض رو همیشه بر این نذاری که همه خوبن، همه فرشته صفت و خیرخواه تو هستند و دوستت دارند، و این
تواترخوابت رو دیدم، راه رفتنت را در باغی کوچک و پردرخت، رویای مال من شدنت... این همه دلتنگی چرا ما را نمی کشد؟! حال بد م را طعم تلخ نداشتنت، سرروی زانوانت نگذاشتن، و ویار گذاشتن دستانت روی خستگی چشم هایم بدتر میکند؛ من برای این همه
زندگی پیوسته استلحظات زندگی ما ناپیوسته نیست و یک پیوستگی در آن در جریان است سال 72 - 2 سالم بود - محمود آباد سال 82 - 12 سالم بود - محمود آباد بودم سال 92- 22 سالم بود- قزوین بودم- تازه کارم رو راه انداخته بودم و کم تجربه بودم- سال 1402 - 32
آدمهای خیلی عجیب ۲اون روز همه ی پیام هامو پاک کردم که میم نبینه یکی دو روز بعد به ذهنم رسید به خواهر بزرگم پیام بدم واقعا چاره ای نداشتیم تو این ۲۷ ماه خانواده م از اوضاع کار میم بخاطر سربازیش خبر داشتن اما هیچوقت نگفتن کمکی میخواین یا نه حتی نگفتن